امروز   سه شنبه ۱۳۹۶/۷/۴ - ۱۸:۰۶
گفتگو با خانواده معظم شهید مفقودالاثر محمدیزدانی

بار آخر پلاکش را نبرد

کد خبر :   13072 ۱۳۹۵/۰۵/۱۷ بازدید :   37

مادر و پدر شهید ما را ببخشید، اشتباه شده است. فرزند شما گمنام نيست، بلكه ما هستيم كه گمناميم. در اين دنياي فاني، چند صباحي هستيم و مي‌رويم، اما فرزند پرافتخار شما در صفحه تاريخ، نامدارتر و ماندگارتر از همه خواهد ماند. حس و حالتان را هرگز درك نخواهيم كرد؛ چراكه در شب‌هايي كه غريبانه در فراق جگرگوشه‌تان سر سجاده مي‌گريستيد، ما در خواب خوش بوديم. شمایی كه حتي يك پلاك و سنگ مزار هم، از فرزند شهیدتان به يادگار نداريد. مطمئن‌باشید كه تا قيامت رو سفيد خواهيد ماند.  به گزارش روابط عمومی فرهنگسرای رضوان؛ رییس و کارکنان این فرهنگسرا در برنامه هفتگی" به تماشای سرو". این دوشنبه میهمان خانواده معظم شهید مفقود الاثر«محمد یزدانی» بود  تا یادمان جشن تولدش را کنار پدر و مادرش جشن بگیرد. پدر ومادر روز تولد محمد را خوب به خاطر دارند. محمد روز جمعه به دنیا آمده  است.
درمصاحبه با پدر شهید عنوان شد: “19سال رادیو را از خودم دور نکردم” پدر شهید سینه پراز درد و رنجی دارد وهر خاطره ای که از شهیدش تعریف می کند، اشک از چشمانش جاری می شود: « برای پسرم لباس دامادی سفارش داده بودم.  دختر برادرم را برایش نشان کرده بودم. گفتم محمد برو لباست را ببین و پرو کن.  گفت بابا من قرار نیست بمانم، لباس دامادی می خوام چه کار؟ رفتم لباس دامادی اش را گرفتم و الان 30 سال است که در کمد مانده است.» پدر از مسئولیت پذیری شهید می‏گوید: «محمد از سن کم دوست داشت کار کند. من و مادرش گفتیم محمد درست را ادامه بده و درس خواندن برای تو بهتر است. تا کلاس هفتم درس خواند و بعد از آن کنار عمویش به جوشکاری مشغول بود. با اینکه کار سخت و خطرناکی بود اما محمد با رغبت انجام می داد.» او در مورد اولین حضور شهید در جبهه می گوید: «قبل از دوران سربازی اش چند ماهی در بسیج آموزش رزمی دیده بود. بعد ازآن که به خدمت سربازی رفت، دوره آموزشی اش را در پادگان لویزان سپری کرد و بعد از آن به منطقه عملیاتی اعزام شد.  همیشه می گفت: بابا من چشم بسته یک اسلحه را باز و بسته می کنم.» پدر شهید بعد از سی سال هنوز چشم انتظار بازگشت محمد است.
 او دراین باره می گوید:  «اصلا فکر نکنید که ما محمد را فراموش کرده ایم. هنوزهم وقتی صدای زنگ در می آید ما منتظریم تا از او برایمان خبر بیاورند. یک بار ساعت 12 شب، یکی زنگ خانه زد و گفت تعدادی اسیر آورده اند، شاید از محمد شما خبر داشته باشند.   من تا همین چند سال پیش که همه اسرا به ایران آمدند و دیگر هیچ اسیری در عراق نماند، شب ها رادیو را از خودم دور نمی کردم و منتظر شنیدن پیامی از او بودم.» پدر اما درکلام آخر به خوابی که از محمد دیده بود، اشاره می کند و می گوید: «چند وقت پیش خوابش را دیدم و به من گفت، بابا من در جایی محاصره هستم و نمی گذارند که بیایم.»  درگفتگو با مادرشهید عنوان شد: مــادرم می روم و دیگـر برنمی‏گـردم .مـادر امـا صبورانه تر از پدر از محمد برای ما می گوید. از روزی که رفت و پلاکش را نبرد. مـادر این موضوع را حکمت می داند و می گوید: «محمــد خـــودش پلاکـش را نبـــرد. می خواست که اگرهم شهید شد مفقود باشد. وقتی زنگ زد گفتم محمد پلاکت را جا گذاشتی، گفت مادر دراین جا پلاک موقت می گیرم.  ولی هیچ وقت نگرفت. اگر پلاک داشت دراین سی سال پیدا می شد. محمد وصیت نامه‏ای هم  ندارد.  ولــی یک دفتـرچه داشت که خـــاطـراتش را در آن می‏نوشت.»
مادر از بارآخری که محمد رفت می‏گوید: «به من گفت مادر من می‏روم اما دیگر برنمی گردم. برای من گریه نکن که از دستت ناراحت می شوم.»
 مادر خاطره‏ای از شهید تعریف می کند و می‏گوید: از 11 سالگی کامل نمازش را می‏خواند و همیشه خودش را به نماز جماعت مسجد می رساند. محمد بسیجی فعال بود.  شب ها در مسجد می خوابید و نگهبانی می داد. یک روز صبج دیدم که خیلی دیر کرده است. طاقت نیاوردم رفتم مسجد.  صدایش کردم خواب آلود آمد جلوی در. گفت مادر ببخشید خواب ماندم. مرا ببخش که نگرانت کردم.» او در ادامه به حضور محمد در جبهه اشاره می‏کند  ومی‏گوید:  « محمد اولین بار 16 سالش بود که به جبهه رفت. او قبل از دوران سربازی اش هم مدتی به جبهه رفته بود.  ما دقیق نمی دانیم که محمد چطور به شهادت رسیده است اما چندین روایت برایمان تعریف کرده اند.  یک بار فرمانده محمد به خانه ما آمد و گفت که بچه های ما محاصره شدند. 4 نفر از بچه ها به همراه محمد درمحاصره عراقی‏ها قرار گرفته اند. فرمانده می گفت من دیدم که محمد را با 4 نفر دیگر با خود بردند.  جای دیگری برای پدرش تعریف کردند که محمد برای نجات دوستانش که در تانک بوده اند جلو رفته و از پشت توسط عراقی ها مورداصابت قرار گرفته است.  اما چیزی که ما می دانیم این است محمد هنوز نشانی از خود به ما نداده است. ما 19 سال فکر می کردم. که محمد اسیر شده است تا اینکه بنیاد شهید به ما گفت دیگر منتظر محمد نباشید، چون تمام اسرا به کشور بازگشته اند.» مادر از 30 سال بی تابی خود می‏گوید و اینکه هر بار شهید گمنامی برای تشییع می آید به دیدارشان می رود:  «هر جایی بدانم شهید گمنامی می آورند می‏روم و بین آنها جست و جو می کنم. می دانم پیدا کردن محمد خیلی سخت است اما در دلم می‏گویم شاید محمد یکی از آنها باشد. همین که چند لحظه‏ای در کنارش باشم و تابوتش را لمس کنم، کافیست. این جوون ها با جون و دل رفتند و کسی اجبارشان نکرد. جوون های این دوره و زمانه هم  باید یاد بگیرند و در مواقع خطر از کشور دفاع کنند.»
 مادر یک جمله به فرزند شهیدش می‏گوید و صحبت‏هایش را پایان می‏دهد:  « سفرت خوش باشد پسرم. توکه راهت را خوب انتخاب کردی دست ما را هم بگیر...» 
گفتنی است؛ تکریم و بزرگداشت خانواده معظم شهدا به منظور پاسداشت آرمان های اصیل انقلاب اسلامی همچون (ایثار، جهاد ، شهادت و مقاومت)، ثبت و ضبط خاطرات و زندگینامه شهدا از زبان والدین با تاکید بر سبک زندگی اسلامی، ایرانی و آشنایی نسل امروز با سیره اخلاقی شهدا و بازتولید خاطرات در قالب بروشور و توزیع آن در گلزار شهدا و محل زندگی خانواده شهید، از اهداف برگزاری ویژه برنامه« به تماشای سرو» است که از ابتدای تاسیس فرهنگسرای رضوان هر هفته روزهای دوشنبه در قالب دیدارکارکنان و رئیس فرهنگسرا به مناسبت سالگرد ولادت شهید در محضرخانواده معظمشان برگزار می شود.   علاقمندان جهت بهره مندی از برنامه های فرهنگسرای رضوان می توانند به نشانی: بهشت زهرا(س)، ورودی گلزارشهدا، مقابل جایگاه تاریخی جلوس امام خمینی(ره) مراجعه کنند، یا برای کسب اطلاعات بیشتر با شماره تلفن: 55202218 تماس گرفته و یا ازسایتRezvan.farhangsara.ir  بازدیدکنند.                                    

نظرات

نظری برای این خبر ثبت نشده است.
در زمینه‌ی انتشار نظرات مخاطبان رعایت چند مورد ضروری است:
  • لطفاً نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
  • نسل انقلاب مجاز به ویرایش ادبی نظرات مخاطبان است.
  • نسل انقلاب از انتشار نظراتی که حاوی مطالب کذب، توهین یا بی‌احترامی به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران، موارد مغایر با قوانین کشور و آموزه‌های دین مبین اسلام باشد معذور است.
  • نظرات پس از تأیید مدیر بخش مربوطه منتشر می‌شود.
CAPTCHA Image
Refresh Image