امروز   جمعه ۱۳۹۶/۹/۳ - ۲۰:۱۰
قدرت انقلابيون و پشتيباني افکار عمومي از آنان عوامل منفي را بي‏اثر ساخت و ياران رسول اکرم(ص) به صورت دسته‏ جمعي رو به خانه علي(ع) آوردند و به آن حضرت گفتند که براي خلافت شخصي شايسته ‏تر از او نيست.

چگونگی به خلافت رسیدن امام علی (ع)

کد خبر :   12561 ۱۳۹۴/۱۲/۲۰ بازدید :   181

رفتار خليفه سوم با نيکان صحابه و بذل و بخششهاي بيجاي او و سپردن کار حکومت به دست افراد ناشايست از بني‏اميّه به قتل وي منجر گرديد. انتشار خبر قتل خليفه سوم مسلمانان مدينه و حومه آن را در بهت و حيرت فرو برد و هر کس درباره زمامدار آينده مسلمانان به گونه‏اي مي‏انديشيد و افرادي از صحابه مانند طلحه و زبير و سعد وقاص و... خود را نامزد خلافت کرده و بيش از همه در انديشه خلافت بودند. انقلابيون مي‏دانستند که بر اثر قتل خليفه اوضاع ممالک اسلامي در هم خواهد ريخت. از اين رو، بر آن شدند که اين خلاء را هر چه زودتر پُر کنند و پيش از برگزيدن خليفه و بيعت با وي به اوطان خود بازنگردند.

آنان در پي کسي بودند که در طيّ اين بيست و پنج سال گذشته نسبت به تعاليم اسلام و سنّتهاي پيامبر(ص) وفادار مانده باشد و آن کس جز علي(ع) نبود. ديگران خود را، هر يک به گونه‏اي، به دنيا آلوده کرده و در جهاتي از ضعفهاي عثمان با او مشترک بودند. طلحه و زبير و افرادي همانند آنان در دوران خليفه سوم وقت خود را صرف رسيدگي به امور دنيوي و وصول و جمع درآمد املاک و تهيه کاخهايي در اين شهر و آن شهر کرده، پيوند خود را با سنّت رسول خدا(ص) و حتّي سنّت شيخين بريده بودند.

با اينکه نام علي(ع) بيش از همه سر زبانها بود و در ايّامي که خانه خليفه از سوي انقلابيون محاصره شده‏بود اميرمؤمنان يگانه پيامرسان مورد اعتماد طرفين به شمار مي‏رفت و بيش از همه کوشش مي‏کرد که غائله را به گونه‏اي که مورد رضايت طرفين باشد خاموش سازد، ولي عواملي که در ماجراي سقيفه سبب شد که علي(ع) را از صحنه کنار بزنند، همگي (بجز جواني) به حال خود باقي بود و اگر اراده نافذ و نيرومند انقلابيون و فشار افکار عمومي دخالت نمي‏کرد، همان عوامل امام(ع) را براي بار چهارم نيز از صحنه به عقب مي‏زد و خلافت را به فردي از شيوخ صحابه مي‏سپرد و جامعه را از حکومت حقّه الهي محروم مي‏ساخت.

اگر عثمان به مرگ طبيعي درمي‏گذشت و اوضاع مدينه عادي بود هرگز شيوخ صحابه، که در دوره خلافت عثمان صاحب مال و جاه فراوان شده‏بودند، به حکومت علي(ع) رأي نمي‏دادند و در شورايي که تشکيل مي‏شد به ضرر او دسته‏بندي مي‏کردند.

بلکه بازيگران صحنه سياست نقشي ايفا مي‏کردند که کار به شورا نيز نکشد و خليفه وقت را وادار مي‏کردند که کسي را که آنان مي‏پسندند به خلافت برگزينند؛ همچنان که ابوبکر، عمر را براي خلافت برگزيد. اين گروه مي‏دانستند که اگر علي(ع) زمام امور را به دست گيرد اموال آنان را مصادره خواهدکرد و هيچ يک از آنان را مصدر کار نخواهد ساخت.

آنان اين حقيقت را به روشني در جبين امام(ع) مي‏خواندند و از روحيّات آن حضرت کاملاً آگاه بودند. لذا وقتي آن حضرت طلحه و زبير را در اداره امور دخالت نداد، فوراً پيمان خود را شکستند و نبرد خونين «جمل» را به پا کردند.

عواملي که امام(ع) را در سقيفه از صحنه حکومت کنار زد:

 عمدتاً عبارت بودند از:

1) کشته شدن بستگان صحابه پيامبر(ص) به دست علي(ع)

2) سختگيري علي(ع) در اجراي احکام الهي.

3) عداوت ديرينه‏اي که ميان بني‏هاشم و تيره‏هاي ديگر، بالاخص بني‏اميّه، وجود داشت.

نه تنها اين عوامل پس از قتل عثمان به قوّت خود باقي بود، بلکه عامل ديگري نيز، که از حيث قدرت تأثير کمتر از آنها نبود مزيد بر آنها شده‏ بود و آن مخالفت عائشه همسر رسول اکرم(ع) با امام بود.  عايشه در زمان خلافت عثمان يک وزنه سياسي بود. وي مردم را کراراً به ريختن خون عثمان تحريک مي‏کرد و بدين منظور گاهي پيراهن پيامبر(ص) را به صحابه نشان مي‏داد و مي‏گفت که هنوز اين پيراهن کهنه نشده ولي دين او دستخوش دگرگونيها شده‏است. احترامي که عايشه در ميان مسلمانان داشت و احاديث زيادي که از پيامبر(ص) نقل مي‏کرد مايه سنگيني سياسي کفّه‏اي بود که وي به آن طرف تمايل مي‏جست و موجب زحمت کسي بود که نسبت به وي مخالفت مي‏ورزيدند.  مخالفت عايشه با علي(ع) ناشي از امور زير بود:

اولاً: علي(ع) در داستان (افک) به طلاق عايشه نظر داده ‏بود.

ثانياً: فاطمه دختر گرامي پيامبر(ص) از علي(ع) چندين فرزند داشت ولي او از پيامبر فرزندي به دنيا نياورده بود.

ثالثاً: عايشه احساس مي‏کرد که علي(ع) ازخلافت پدرش ناراضي است و او را غاصب خلافت و فدک مي‏داند.

علاوه بر اينها، طلحه از قبيله «تَيْم» عمه‏زاده عايشه و زبير شوهر خواهر او بود و اين دو نفر براي قبضه کردن خلافت کاملاً آمادگي داشتند.

گواه روشن بر نارضايي عايشه از علي(ع) داستان زير است که طبري آن را نقل کرده‏است.

در حادثه قتل عثمان، عايشه در مکّه بود. پس از پايان اعمال حج رهسپار مدينه شد. در نيمه راه، در منطقه‏اي به نام «سرف» از قتل خليفه و بيعت مهاجر و انصار با علي(ع) آگاه شد و از اين خبر به اندازه‏اي ناراحت گرديد که آرزوي مرگ کرد و گفت: عثمان مظلوم کشته شد و به خدا سوگند من به خونخواهي او قيام مي‏کنم. گزارشگر قتل خليفه به خود جرأت داد و گفت: تو تا ديروز به مردم مي‏گفتي که عثمان را بکشند زيرا کافر شده‏است، چطور امروز او را مظلوم مي‏خواني؟ وي در پاسخ گفت: انقلابيون او را توبه داده‏اند و سپس کشته‏اند.

بيعت انقلابيون با علي(ع)

قدرت انقلابيون و پشتيباني افکار عمومي از آنان عوامل منفي را بي‏اثر ساخت و ياران رسول اکرم(ص) به صورت دسته‏جمعي رو به خانه علي(ع) آوردند و به آن حضرت گفتند که براي خلافت شخصي شايسته‏تر از او نيست.  ابومخنف در کتاب الجمل مي‏نويسد: پس از قتل عثمان اجتماع عظيمي از مسلمانان در مسجد تشکيل شد، به نحوي که مسجد لبريز از جمعيّت گرديد. هدف از اجتماع تعيين خليفه بود. شخصيّتهاي بزرگي از مهاجر و انصار، مانند عمّار ياسر و ابوالهثيم ‏بن‏ التّيهان و رفاعة بن‏رافع و مالک‏ بن‏ عجلان و ابوايوب انصاري و... نظر دادند که با علي بيعت کنند. بيش از همه عمّار درباره علي سخن گفت و از آن جمله بود که: شما وضع خليفه پيشين را ديديد. اگر زود نجنبيد ممکن است به سرنوشتي مانند آن دچار شويد. علي شايسته‏ترين فرد براي اين کار است و همگي از فضائل و سوابق او آگاهيد.

در اين هنگام همه مردم يک صدا گفتند: ما به ولايت و خلافت او راضي هستيم. آن وقت همه از جا برخاستند و به خانه علي ريختند. امام خود نحوه ورود جمعيّت را به خانه‏اش چنين توصيف کرده‏است:

فتداکّوا عَلَيَّ تداکَّ الأبلِ اِليهِم يَوْمَ وِرْدِها و قد أَرْسَلَها راعِيَها و خُلِعَتْ مَثانِيها حتّي ظَنَنْتُ أنَّهم قاتِلُ بعضٍ لَدَيَّ

آنان به سان ازدحام شتر تشنه‏اي که ساربان عقال و ريسمانش را باز کند و رهايش سازد بر من هجوم آوردند، که گمان کردم که مي‏خواند مرابکشند، يا بعضي از آنان مي‏خواهند بعضي ديگر را در حضور من بکشنند.

آن حضرت، در خطبه شقشقيّه، ازدحام مهاجر و انصار را در موقع ورود به خانه‏اش چنين توصيف مي‏کند:

فما رَاعَنِي الّا وَ النّاس اِليَّ کَعُرفِ الضَّبُع يَنْثالونَ عَلَيَّ مِنْ کُلِّ جانبٍ، حتّي لَقَد  وُطِي‏ءَ الحَسَنانِ، وَ شُقَّ عِطافي، مجتمعين حولي کَرَبيضَةِ الغَنمِ فلمّا نهضتُ بالأمر.

مردم مانند موي گردن کفتار به دورم ريختند و از هر طرف جامه و رداي من پاره شد و به سان گلّه گوسفند پيرامون مرا گرفتند تا من بيعت آنان را بپذيرفتم.

باري امام(ع) در پاسخ درخواست آنان فرمود: من مشاور شما باشم بهتر از آن است که فرمانرواي شما گردم. آنان نپذيرفتند و گفتند: تا با تو بيعت نکنيم رهايت نمي‏کنيم. امام(ع) فرمود: اکنون که اصرار داريد بايد مراسم بيعت در مسجد انجام گيرد، چه بيعت با من نمي‏تواند پنهاني باشد و بدون رضايت توده مسلمانان صورت پذيرد.

امام(ع) در پيشاپيش جمعيت به سوي مسجد حرکت کرد و مهاجر و انصار با او بيعت کردند. سپس گروههاي ديگر به آنان پيوستند. نخستين کساني که با او بيعت کردند طلحه و زبير بودند. پس از آنان ديگران نيز يک به يک دست او را به عنوان بيعت فشردند و جز چند نفر، که تعداد آنان از شماره انگشتان بالاتر نيست، همه به خلافت و پيشوايي او رأي دادند. بيعت مردم با امام در روز 25 ماه ذي‏الحجه انجام گرفت.

سئوال: در اينجا اين سؤال پيش مي‏آيد که: ما معتقديم که امامت پيشوايي دين و دنياست و اين به دلائلي که گفته شد خاص حضرت امير(ع) است. پس چرا بعد از قتل عثمان وقتي که خواستند بيعت کنند با حضرت امير(ع) حضرت مکث کردند جاي مکث نبود، بايستي که خود به خود قبول مي‏کردند.

جواب: جواب اين مطلب از خود کلمات اميرالمؤمنين روشن است. وقتي آمدند با حضرت بيعت کنند فرمود:

«دَعوني وَ الْتمِسُوا غيري فانّا مُسْتَقْبِلونَ امرٌ لَهُ وجوه و ألوان.

مرا رها کنيد برويد دنبال کس ديگري که ما حوادث بسيار تيره‏اي در پيش داريم (تعبير عجيبي است) کاري را در پيش داريم که چندين مهره دارد. يعني آن را از يک وجهه نمي‏شود رسيدگي کرد و از وجهه‏هاي مختلف بايد رسيدگي کرد.

بعد مي‏گويد: أِن افاق قد اَغامَت و الَمحَجَّة تَنَکَّرتَ. خلاصه راه شناخته شده يا که پيغمبر تعيين کرده‏بود الان نشناخته شده، فضا ابرآلود گرديده‏است. و در آخر مي‏گويد: ولکن من اگر بخواهم بر شما حکومت کنم «رکبتُ بِکُم ما اَعْلَم» آن طوري که خودم مي‏دانم عمل مي‏کنم نه آن طوري که شما دلتان مي‏خواهد.

اين مطلب نشان مي‏دهد که اميرمؤمنين(ع) اين مطلبي را که از نظر تاريخي نيز بسيار قطعي است، کاملاً روشن مي‏ديده که الان با زمان بعد از پيامبر زمين تا آسمان فرق کرده يعني اوضاع، عجيب تغيير کرده و خراب شده‏است. و اين جمله را امام براي اتمام حجّت کامل مي‏گويد چون مسأله بيعت کردن قول گرفتن از آنهاست که پيروي بکنند. مسأله بيعت اين نيست که اگر شما بيعت نکنيد من ديگر خلافتم باطل است بيعت مي‏کنند يعني قول مي‏دهند که تو هر کاري بکني پشت سرت هستيم.

طبيعيترين بيعت‏ در تاريخ خلافت اسلامي هيچ خليفه‏اي مانند علي(ع) با اکثريت قريب به اتّفاق آراء برگزيده نشده و گزينش او بر آراء صحابه و نيکان از مهاجر و انصار و فقها و قرّاء متّکي نبوده‏است.

اين تنها نام علي(ع) است که خلافت را از اين راه به دست آورد و به عبارت بهتر زمامداري از اين راه به علي(ع) رسيد. کيفيت بيعت مردم از زبان خود حضرت: امام(ع) در يکي از سخنان خود کيفيت ازدحام و استقبال بي‏سابقه مردم را براي بيعت با او چنين توصيف مي‏کند:

حتّي انْقَطَعَتِ النَّعْلُ وَ سَقَطَ الرِّداء وَ وطِي‏ءَ الضعيف وَ بَلَغَ مِنْ سُرورِ الناس بِبَيْعَتِهم‏ اِيّايَ اَنِ ابْتَهَجَ بِها الصغير و هَدَجَ الَيْها الکبر وَ تَحامَلَ نَحوَهَا العَليلُ وَ حَسَرَتْ‏ اِلَيْها الکِعاب

بند کفش بگسست و عبا از دوش بيفتاد و ناتوان زير پا ماند و شادي مردم از بيعت با من به حدّي رسيد که کودک خشنود و پير و ناتوان به سوي بيعت آمد و دختران براي مشاهده منظره بيعت نقاب از چهره به عقب زدند.

تاريخ صحيح و سخنان امام(ع) حاکي از آن است که در بيعت مردم با آن حضرت کوچکترين اکراه و اجباري در کار نبوده‏است و بيعت‏کنندگان با کمال رضايت، هر چند با آن انگيزه‏هاي گوناگون، دست علي(ع) را به عنوان زمامدار اسلام مي‏فشردند. حتّي طلحه و زبير، که خود را همتاي آن حضرت مي‏دانستند، به اميد بهره‏گيري از بيعت يا از ترس مخالفت با افکار عمومي، به همراه مهاجر و انصار با امام(ع) بيعت کردند.

طبري در مورد بيعت اين دو نفر دو دسته روايت نقل مي‏کند، ولي آن گروه از روايات را که حاکي از بيعت اختياري آنان با امام است پيش از دسته دوم در تاريخ خود مي‏آورد و شايد همين کار حاکي از آن است کمه اين مورّخ بزرگ به دسته نخست روايات بيش از دسته دوم اعتماد داشته است. ( اين مطلب از سه طريق نقل شده‏است)

سخنان امام(ع) در اين مورد گروه نخست از روايات را به روشني تأييد مي‏کند. وقتي اين دو نفر پيمان خود را شکستند و بزرگترين جرم را مرتکب شدند، در ميان مردم شايع کردند که آنان با ميل و رغبت با علي بيعت نکرده‏بودند.

امام(ع) در پاسخ آن دو فرمود:

زبير فکر مي‏کند که با دست خود بيعت کرد نه با قلب خويش، نه چنين نبوده‏است. او به بيعت اعتراف کرد و ادّعاي پيوند خويشاوندي نمود. او بايد بر گفته خود دليل و گواه بياورد يا اينکه بار ديگر به بيعتي که از آن بيرون رفته‏است بازگردد.

امام(ع) در مذاکره خود با طلحه و زبير پرده را بيشتر بالا مي‏زند و اصرار آنان را بر بيعت با خود يادآور مي‏شود؛ آنجا که مي فرمايد:

وَللّه لي في خلافة رَغْبَةٌ وَ لا فِي الولاية اِرْبَةٌ و لکنّمن دَعَوْتُمُوني اِلَيْها و حَمَّلْتُمُوني عَلَيْها.

من هرگز به خلافت ميل نداشتم و در آن براي من هدفي نبود. شماها مرا به آن دعوت کرديد و برگرفتن زمام آن واداشتيد خلیفۀ دوم در روزهای پایانی حیاتش، شورایی تشکیل داد که وظیفۀ آن تعیین خلیفۀ بعد، از میان اعضای همان شورا بود. دربارۀ مبنا و اعتبار این روش، ترکیب شورا و جزئیات راه‌اندازی آن نکات زیادی وجود دارد که در منابع تاریخی باید آنها را جستجو کرد. این شورا متشکل از شش نفر بود؛ دو چهرۀ اصلی آن امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) و عثمان بن عفان، دو نفر سعد بن ابی‌وقاص و عبدالرحمن بن عوف و دو نفر دیگر هم طلحه و زبیر بودند. خلیفه تدبیری انديشيد که اعضای این شورا به بحثهایی که آنها را از نتیجۀ کاربردی دور کند، گرفتار نیایند. البته دربارۀ سعد بن ابی‌وقاص این ابهام وجود دارد که آیا او آن وقت در مدینه بود یا در مدینه نبود و بعداً به شورا ملحق شد، اما به

هر حال از این شش نفر به عنوان چهره‌های اصلی شورا نام برده شده است. پسر عمر هم در شورا شرکت می‌کرد، ولی حق رأی نداشت و مدیریت جلسه و به اصطلاح امروزی کارهای دبیرخانه‌ای جلسه را عهده‌دار بود. تدبیر تأمل‌برانگیز خلیفه این بود که اگر اعضای شورا بر سر یک نفر توافق کردند، ولی یک نفر از آنها رأی مخالف داشت، گردن او زده شود و اگر دو نفر چنین کردند، باز هم گردن آنها زده شود، ولی در صورتی که سه نفر بر یک نفر و سه نفر دیگر بر فردی دیگر اتفاق نظر کردند و دو کفۀ ترازو با هم مساوی شد، طرفی را که عبدالرحمن بن عوف در آن باشد بر طرف دیگر ترجیح دهند؛ یعنی، نظر گروهی پذیرفته شود که عبدالرحمن بن عوف جزء آن است. این تدبیر سبب شد که عثمان بن عفان به عنوان خلیفۀ منتخب از این شورا بیرون بیاید. امیرالمؤمنین به تکرار، در این موضوع سخن گفته‌اند. یکی از این نمونه‌ها خطبۀ مشهور و پرآوازۀ شقشقیه است:

فََصََبَرتُ عَلی طُولِ المُدَّةِ وَشِدَّةِ المِحنَةِ حَتّی إذا مَضی لِسَبیلِه جَعَلَها في جَماعَةٍ زَعَمَ أَنِّي أَحَدُهُم فَیالِله وَلِلشُوری، مَتَی اعتَرَضَ الرّیبُ فيَّ معَ الأَوَّلِ مِنهُم حَتّی صِرتُ اُقرَنُ إِلی هذِهِ النَّظائِرِ، لکِنّي أَسفَفتُ إِذ أَسَفُّوا وَطِرتُ إِذ طارُوا فَصَغیٰ رَجُلٌ مِنْهُمْ لِضِغْنِهِ وَمٰالَ الآخَرُ لِصِهرِهِ مَعََ هَنٍ وَهَنٍ إِلی  أَنْ قامَ ثالِثُ القَوْمِ ... .

من در این مدت (ایام خلافت عمر) با وجود طولانی بودن و شدت سختیها شیکبایی ورزیدم، تا روزگار او به سر آمد و سرنوشت خلافت را به گروهی سپرد که پنداشت من هم یکی از آنهایم. پناه بر خدا از این شورا، کی در برتری من نسبت به نفر اول اینها تردیدی وجود داشت که اکنون با این افراد مقایسه شوم؟ اما باز هم کوتاه آمدم و با آنان هماهنگ شدم و به هر سو پر کشیدند، پر کشیدم، یکی از اعضای شورا به خاطر کینه‌اش از من روی برتافت و دیگری به سمت دامادش تمایل یافت و چیزهایی که مجال ذکرش نیست، تا اینکه سومی (عثمان) از این شورا به خلافت برخاست. آن حضرت شکوا می‌کنند که من در ایام خلافت خلیفۀ دوم صبر کردم و این دوره را با همۀ مرارت، سختی و طولانی بودنش تحمل کردم، اما هنگامی که خلیفه می‌خواست از دنیا برود امر خلافت را در شورایی قرار داد که پنداشت من یکی از آنها هستم .... این سخن امیرالمؤمنین بسیار مهم است که می‌فرمایند در مقام مقایسۀ من و خلیفۀ اول چه کسی در حقانیّت و برتری من تردید داشت تا اینکه اکنون من تا این حدّ تنزل کنم و هم‌تراز اعضای این شورا بنشینم تا یکی از ما خلیفه بشود؟! تعبیر کنایی «مَعَ هَنٍ وَهَنٍ» که حضرت در ادامۀ خطبه به کار می‌برند، گواه این است که حضرت حرفهایی دیگر برای گفتن داشته‌اند که به هر دلیل نخواسته‌اند در اینجا بیان شود. امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) در خطبۀ 139 وخطبۀ 73 هم آشکارا از ناخشنودی خود از تصمیم این شورا و همچنین از تصمیم خود برای همراهی با آن، سخن بر زبان می‌آورند. به هر حال، به این ترتیب خلیفۀ سوم، عثمان بن عفان، به خلافت رسید. اکنون لازم است دربارۀ زندگی و پیشینۀ عثمان بن عفان به نکاتی ضروری اشاره شود. عثمان بن عفان متولد سال پنجم یا ششم عام الفیل بود و احتمالاً در همان سه سال اول دعوت پیامبر، اسلام آورد. ظاهراً در هجرت به حبشه حضور داشته ولی در غزوۀ بدر، به دلیل بیماری همسرش شرکت نکرده است. در ماجرای صلح حدیبیه سفیر و فرستادۀ پیامبر برای گفتگو با قریش مکه بود؛ زیرا او اموی بود و اصلی‌ترین مخالفان پیامبر در مکه نیز اموی بودند و انتخاب فردی از امویان به عنوان نمایندۀ پیامبر، سبب کاهش تنش می‌شد. عثمان در غزوۀ تبوک کمک مالی مؤثری کرد. در عهد جانشینان پیامبر هم، عثمان به عنوان کاتب حکومتی مشغول کار بود و بدین‌سان سابقۀ حضور در دستگاه خلافت داشت.

بررسي چگونگي بيعت با علي(علیه السّلام) بر اساس نهج البلاغه:

در برخي از خطبه‌ها، نامه‌ها و كلمات قصار نهج‌البلاغه هم از داستان بيعت سخن رفته است كه براي مثال در خطبه‌هاي 2، 3، 6، 30، 32، 54، 136، 138، 162، 173، 174، 176، 205 و 229 و نامه‌هاي 6، 52 و 62 و كلمات قصار 1، 22، 27 و 209 (از ترجمة سيد جعفر شهيدي) به اين امر و مسائل پيرامون آن اشاره شده است.

آن حضرت در خطبه‌ شقشقيه، درباره نحوه بيعت مردم مي‌نويسد: «ناگهان ديدم، مردم از هر سو روي به من نهادند و چون يال كفتار پيش هم ايستادند، چندان كه حسنان فشرده گشت و دو پهلويم آزرده، به گرد هم فراهم و چون گله گوسفند بر نهاده به هم و به كار برخاستم»

امام علي (علیه السّلام) در ادامه اين خطبه درباره علت پذيرش خلافت مي‌فرمايد: « لو لا حضورالحاضر و قيام الحجه بوجود الناصر و ما أخذ الله علي العلماء الاّ يقاروا علي كظّه ظالم و لا سغب مظلوم...: اگر اين بيعت كنندگان نبودند و خدا علما را نفرموده بود تا ستمكار شكمباره را برنتابند و به ياري گرسنگان بشتابند رشته اين كار از دست مي‌گذاشتم».آن حضرت در اين خطبه علت پذيرفتن خلافت را سه عامل مي‌داند: حضور حاضران، تمام شدن حجت به سبب وجود ياري كنندگان و عهد خداوندي در گرفتن حق مظلوم از ظالم. امير مؤمنان، در جايي ديگر درباره چگونگي هجوم و اصرار مردم مي‌فرمايد: «چنان بر من فشار آوردند كه شتران به آبشخور روي آرند و چراننده پاي بند آنها را بردارد و يكديگر را بفشارند، چندان كه پنداشتم،خيال كشتن مرا در سر مي‌پرورانند يا در محضر من بعضي خيال كشتن بعضي ديگر دارند»

امام علي (علیه السّلام) در خطبه‌اي ديگر علت عدم پذيرش خود را اوضاع نابسامان زمانه معرفي مي‌كند و از مردم مي‌خواهد از او دست بردارند كه اگر وي را به خلافت برسانند، آن گونه كه خودتشخيص دهند، عمل مي‌كند: «مرا بگذاريد و ديگري را بدست آريد، كه ما پيشاپيش كاري مي‌رويم كه آن را رويه‌هاست و خردها بر پاي، همانا كران تا كران را ابر فتنه پوشيده است و راه راست ناشناس گرديده و بدانيد كه اگر من درخواست شما را پذيرفتم، با شما چنان كار مي‌كنم كه خود مي‌دانم و به گفته گوينده و ملامت سرزنش كننده‌اي گوش نمي‌دارم و اگر مرا واگذاريد، هم‌چون يكي از شمايم و براي كسي كه كار خود را بدو مي‌سپاريد، بهتر از ديگران، فرمانبردار و شنوايم، من اگر وزير باشم، بهتر است تا امير»

آن حضرت در خطبه‌اي ديگر بيعت مردم با خود را آگاهانه مي‌داند: «بيعت شما با من بي‌انديشه و تدبير نبود». امير مؤمنان(علیه السّلام) در جايي ديگر بيعت همه مردم را شرط خلافت نمي‌داند و بر اين اساس براي غايبان حقي براي نقض بيعت قايل نيست و انتقاد آنان را رد مي‌كند «به جانم سوگند؛ اگر كار امامت راست نيايد، جز بدان كه همه مردم در آن حاضر، بايد چنين كاري ناشدني نمايد، ليكن كساني كه حاضرند و حكم آن دانند، بر آنان كه حاضر نباشند، حكم رانند و آنگاه حاضر حق ندارد سر باز زند و نپذيرد و نه غايب را كه ديگري را امام خود گيرد». امام علي(ع) انتخاب خليفه را برعهده مهاجر و انصار ـ و نه همة مردم ـ مي‌داند و چون اينان با او هم مثل خلفاي قبل از او بيعت كردند، اعتراض معاويه را نمي‌پذيرد «شورا از آن مهاجران و انصار است، پس اگر گرد مردي فراهم گرديدند و او را امام خود ناميدند كسي حق نافرماني ندارد». آن امام همام، در خطبه‌اي ديگر معتقد است، تمام مردم شهر با خوشحالي با او بيعت كردند: «خوشنودي مردم در بيعت من بدان جا رسيد كه خردسال شادمان شد و سالخورده لرزان بدان جا روان و بيمار براي بيعت خود را بر پاي مي‌داشت و دختر جوان براي ديدن آن منظره سر برهنه دوان».

امير مؤمنان(علیه السّلام) در خطبه‌اي ديگر به عدم اشتياق و علاقه خود به خلافت و اصرار مردم اشاره دارد: « به خدا كه مرا به خلافت رغبتي نبود و به حكومت حاجتي نه، ليكن شما مرا بدان وا داشتيد و آن وظيفه را به عهده‌ام گذاشتيد». امام علي (علیه السّلام) در جايي ديگر به بي‌توجهي خود به قدرت و نقش مردم در روي كار آوردنخود، بدون بخشيدن مال يا مقام و نيز به موضع طلحه و زبير پس از بيعت و ادعاي آنها در خون خواهي عثمان اشاره مي‌كند: «من پي مردم نرفتم تا آنان روي به من نهادند و من با آنان بيعت نكردم، تا آنان دست به بيعت من گشادند و شما دو تن از آنان بوديد كه مرا خواستيد و با من بيعت كرديد و مردم با من بيعت كردند، نه براي آن‌كه دست قدرت من گشاده بود، يا مالي آماده»

 به هر صورت آن چه از نهج البلاغه درباره به حكومت رسيدن امام علي (علیه السّلام) به دست مي‌آيد، اين است كه ايشان در مواردي خلافت را حق خود مي‌دانستند كه از سوي خلفاي قبل غصب شده بود؛ اما چون بعد از قتل عثمان، اوضاع زمانه را براي خلافت خويش مناسب نمي‌ديد، در وهله اول از پذيرش آن خودداري ورزيد تا مردم اتفاق كنند و شرايط او را بپذيرند و تنها زماني كه با اصرار مردم و تمام شدن حجت به سبب وجود ياران و عهد خداوندي مواجه شد، خلافت را پذيرفت. نكته مهم آن كه حضرت علي(علیه السّلام) پذيرش مردمي را عامل اصلي به فعليت رساندن خلافت خود مي‌داند و معتقد است همه مردم از جمله طلحه و زبير بدون هيچ فشاري يا بخشش مال يا مقامي از روي رضايت با ايشان بيعت كردند. هم چنين حق انتخاب خليفه را برعهده شوراي مهاجر و انصار، اهل بدر يا اهل حل و عقد مي‌دانست نه همه مردم و به نظر علي (علیه السّلام) چون اينان بيعت مي‌كردند، حكومت مشروعيت مردمي مي‌يافت و مخالفت با آنان جايز نبود.

 خلاصه

انتشار خبر قتل خليفه سوم مسلمانان مدينه و حومه آن را در بهت و حيرت فرو برد و هر کس درباره زمامدار آينده مسلمانان به گونه‏اي مي‏انديشيد و افرادي از صحابه مانند طلحه و زبير و سعد وقاص و... خود را نامزد خلافت کرده و بيش از همه در انديشه خلافت بودند. انقلابيون در پي کسي بودند که در طيّ اين بيست و پنج سال گذشته نسبت به تعاليم اسلام و سنّتهاي پيامبر(ص) وفادار مانده باشد و آن کس جز علي(ع) نبود. اگر عثمان به مرگ طبيعي درمي‏گذشت و اوضاع مدينه عادي بود هرگز شيوخ صحابه، که در دوره خلافت عثمان صاحب مال و جاه فراوان شده‏بودند، به حکومت علي(ع) رأي نمي‏دادند و در شورايي که تشکيل مي‏شد به ضرر او دسته‏بندي می کردند.عاشیه همسر پیامبر اکرم(ص)نیز مخالف به خلافت رسیدن حضرت علی (ع)بود. امام(ع) در يکي از سخنان خود کيفيت ازدحام و استقبال بي‏سابقه مردم را براي بيعت با او چنين توصيف مي‏کند: بند کفش بگسست و عبا از دوش بيفتاد و ناتوان زير پا ماند و شادي مردم از بيعت با من به حدّي رسيد که کودک خشنود و پير و ناتوان به سوي بيعت آمد و دختران براي مشاهده منظره بيعت نقاب ازچهره به عقب زدند. در برخي از خطبه‌ها،

نامه‌ها و كلمات قصار نهج‌البلاغه هم از داستان بيعت سخن رفته است آن حضرت در خطبه‌ شقشقيه، درباره نحوه بيعت مردم مي‌نويسد: «ناگهان ديدم، مردم از هر سو روي به من نهادند و چون يال كفتار پيش هم ايستادند، چندان كه حسنان فشرده گشت و دو پهلويم آزرده، به گرد هم فراهم و چون گله گوسفند بر نهاده به هم و به كار برخاستم». اگر اين بيعت كنندگان نبودند و خدا علما را نفرموده بود تا ستمكار شكمباره را برنتابند و به ياري گرسنگان بشتابند رشته اين كار از دست مي‌گذاشتم».آن حضرت در اين خطبه علت پذيرفتن خلافت را سه عامل مي‌داند: حضور حاضران، تمام شدن حجت به سبب وجود ياري كنندگان و عهد خداوندي در گرفتن حق مظلوم از ظالم. . نكته مهم آن كه حضرت علي(علیه السّلام) پذيرش مردمي را عامل اصلي به فعليت رساندن خلافت خود مي‌داند و معتقد است همه مردم از جمله طلحه و زبير بدون هيچ فشاري يا بخشش مال يا مقامي از روي رضايت با ايشان بيعت كردند. هم چنين حق انتخاب خليفه را برعهده شوراي مهاجر و انصار، اهل بدر يا اهل حل و عقد مي‌دانست نه همه مردم و به نظر علي (علیه السّلام) چون اينان بيعت مي‌كردند، حكومت مشروعيت مردمي مي‌يافت و مخالفت با آنان جايز نبود.

نظرات

نظری برای این خبر ثبت نشده است.
در زمینه‌ی انتشار نظرات مخاطبان رعایت چند مورد ضروری است:
  • لطفاً نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
  • نسل انقلاب مجاز به ویرایش ادبی نظرات مخاطبان است.
  • نسل انقلاب از انتشار نظراتی که حاوی مطالب کذب، توهین یا بی‌احترامی به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران، موارد مغایر با قوانین کشور و آموزه‌های دین مبین اسلام باشد معذور است.
  • نظرات پس از تأیید مدیر بخش مربوطه منتشر می‌شود.
CAPTCHA Image
Refresh Image