امروز   جمعه ۱۳۹۶/۹/۳ - ۱۹:۵۸
ورود اسلام به اندلس مربوط به سال ۹۲ق است كه موسی بن نصیر، حاكم افریقیه، سپاهی به سرداری طارق بن زیاد به اندلس فرستاد و سال بعد خود نیز بدو پیوست و آن دو توانستند كل این منطقه را تسخیر كنند.

عوامل سقوط حکومت مسلمانان در آندولس

کد خبر :   12088 ۱۳۹۴/۱۰/۱۷ بازدید :   51

عوامل سقوط حكومت مسلمانان در اندلس

اندلس نامی است كه‌ مسلمانان‌ به‌ بخشی‌ از شبه‌ جزیره ایبری‌، در كنار مدیترانه‌، واقع‌ در جنوب‌ اسپانیا و جنوب‌ شرقی‌ پرتغال‌ و گاه‌ به‌ تمام‌ آن‌ داده‌اند. اندلس‌ از نام‌ واندالها، قبیله‌ای‌ از مردم‌ ژرمن‌، گرفته‌ شده‌ است‌ كه‌ در اوایل‌ سده ۵م‌، پس‌ از تجزیه امپراتوری‌ روم‌ غربی‌، چندی‌ در جنوب ‌اسپانیا سكنی ‌گزیدند.

نخستین‌ قومی‌ كه‌ در دوران‌ كهن‌ در این‌ سرزمین‌ سكنی‌ گزید، اندلوش‌ (اندلش‌/ فَندَلُس‌) نامیده‌ شد.

ورود اسلام به اندلس مربوط به سال ۹۲ق است كه موسی بن نصیر، حاكم افریقیه، سپاهی به سرداری طارق بن زیاد به اندلس فرستاد و سال بعد خود نیز بدو پیوست و آن دو توانستند كل این منطقه را تسخیر كنند.از این زمان تا تأسیس دولت امویان اندلس در سال ۱۳۸ق، اندلس توسط والیانی اداره می شد كه از شمال آفریقا برگزیده می شدند. این دوره به دوره والیان معروف است.

بعد از سقوط دولت امویان در شام یكی از افراد این خاندان به نام عبدالرحمان بن معاویه كه از آنجا گریخته بود به اندلس آمد و توانست یوسف بن عبدالرحمان فِهری را شكست دهد و سلسله امویان اندلس را بنا نهد كه مدت سه قرن ادامه یافت (۱۳۸ ـ ۴۲۲ق)

پس از سقوط حكومت امویان اندلس، وحدت سیاسی بخش اعظم این سرزمین از هم پاشید و در هر قسمتی از آن هر یك از مدعیان قدرت برای خود دولتی تشكیل دادند. تعداد این دولت ها را تا ۲۶ عدد برشمرده اند كه از معروف ترینشان بنی جَهوَر در قُرطبه، بنی عَبّاد در اِشبیلیّه، بنی زیری یا بنی مناد در غرناطه و بنی ذوالنون در طُلَیطِله بود.

پس از سقوط طلیطله در سال ۴۷۸ق به دست مسیحیان، ملوك الطوایف كه خود را در خطر می دیدند یوسف بن تاشفین، حاكم مرابطون در مغرب (مراكش) را به اندلس دعوت كردند و وی نیز با لشكری بزرگ آمد و آلفونسو را در محلی به نام «زَلّاقه» در نزدیكی بَطَلیوس به سختی شكست داد. اما به زودی دریافت كه دولت های ضعیف و رقیب مسلمان در اندلس توان مقابله با مسیحیان را ندارند و به زودی اندلس به دست مسیحیان سقوط خواهد كرد و بلاد مغرب نیز از تهدید آنان در امان نخواهد ماند. از این رو در ۴۸۳ق به قصد برانداختن ملوك الطوایف بیرون آمد و به تدریج بر سراسر اندلس دست یافت. در این دوره كه نزدیك به نیم قرن طول كشید میان مسلمانان و مسیحیان جنگ هایی در شمال شرق اندلس رخ داد كه در نتیجه آن برخی از شهرها از جمله سَرَقُسطه در ۵۱۲ق به دست مسیحیان افتاد.

مقارن ضعف و اضمحلال دولت مرابطون در اندلس، دولت موحدان كه در شمال آفریقا بر آنها چیره شده، شهر مراكش را در ۵۴۱ق به تصرف درآورده بودند بی درنگ به قصد تصرف اندلس حركت كردند و عبدالمؤمن موحدی سپاهی به آنجا روانه كرد و در همان سال با تصرف شهرهای بزرگی همچون اشبیلیه، قرطبه و غرناطه به حكومت مرابطون در اندلس خاتمه داد. در روزگار موحدان، اندلس دستخوش موج عظیمی از حملات پی در پی مسیحیان گردید و قلمرو مسلمان در شرق و غرب یكی پس از دیگری به دست مسیحیان افتاد. بسیاری از شهرهای غربی اندلس میان سال های ۵۴۲ ـ ۵۵۶ق به دست مسیحیان افتاد. از آن پس اوضاع اندلس رو به پریشانی نهاد. مسیحیان با پیروزی در نبرد عقاب (۶۰۹ق) و تصرف قرطبه (۶۳۳ق) و اشبیلیه (۶۴۶ق) آخرین ضربات را بر پیكر اندلس وارد كردند.

در اواخر حكومت موحدون بر اندلس، محمد بن یوسف نصری معروف به ابن احمر از خاندان بنی نصر در ۶۳۵ق در غرناطه خود را مستقل خواند. مسیحیان پس از تسلط بر شهرهای بزرگ اندلس بارها به قلمرو ابن احمر یورش بردند، اما هربار با مقاومت شدید سپاهیان غرناطه رو به رو شدند. بنی احمر مدت دو قرن و نیم بر جنوب اندلس فرمان راندند تا سرانجام در ۸۹۸ق/ ۱۴۹۳م غرناطه به دست فرناندوی پنجم سقوط كرد و با فرار ابوعبدالله، آخرین امیر خاندان بنی نصر، اندلس به كلی از دست مسلمانان خارج شد.

بافت قومی اندلس:

اعراب، بربرها، مولّدان، مستعربان و یهودیان

عرب ها: به هنگام فتح اسلامی و پس از آن دسته هایی از مسلمانان عرب و بربر به اندلس پا نهادند. نخستین مهاجران عرب، گروهی بودند كه ضمن سپاه ۱۸ هزار نفری موسی بن نُصَیر در رجب ۹۳ق راهی اندلس شدند. سپس ۴۰۰۰ تن از افریقیه به این سرزمین آمدند. آنان هرچند نسبت به ساكنان اصلی در اقلیت بودند، اما هسته اشرافی گری جدیدی را پدید آوردند كه جانشین اسلاف رومی و گوت ها گشتند و تا پایان حكومت اسلامی در اندلس تفوق خود را حفظ كردند. هرچند قدرت به دست امویان از اعراب عدنانی بود، اما اعراب یمنی نیرو و افراد فزون تری داشتند.

بربرها (مسمانان ساكن در شمال افریقا) نیز در فتح اندلس نقش مهمی ایفا كردند و پس از آن تا برپایی دولت اموی در اندلس، شمار فراوانی به دنبال كسب غنایم یا استقرار در آنجا از مغرب به این سرزمین ثروتمند سرازیر شدند. مهاجرت بربرها به شبه جزیره اندلس سریع تر و انبوه تر از مهاجرت اعراب بود.

مولّدان: یكی از عناصر مهم جامعه اندلس، مسیحیان گوت یا اسپانیایی بودند كه در آغاز فتوح به اسلام گرویدند. مورخان، این تازه مسلمانان را «مَسالمه» (اسالمه) خوانده اند. در نتیجه مجاورت و پیوند فاتحان مسلمان با اسپانیایی ها نسلی نو پدید آمد كه در تاریخ اسلام به مولدان (دورگه ها) معروف شدند.

مستعربان: مسیحیان اندلس با مسلمانان همزیستی داشتند و در عین حفظ دین خود به عربی سخن می گفتند؛ از این رو مستعربون یا عجم الذِمَّه نام گرفتند.

یهودیان كه درزمان حكومت رومی ها و گوت ها سخت تحت فشار بودند پس از فتوح، با رفتار شایسته ای از جانب مسلمانان روبرو شدند. شهر غرناطه بیشترین شمار یهودیان را در خود داشت.

نظری به علل ضعف و انحطاط حكومت مسلمانان در اندلس

معمولاً آغاز انحطاط حكومت مسمانان در اندلس را سده پنجم هجری/ یازده میلادی می دانند؛ زمانی كه امیرنشین های مسیحی شمال اندلس از اختلاف و درگیری های سابق خود با یكدیگر ـ كه موجب می شد نتوانند قلمرو مسمانان را به طور جدی مورد تهدید قرار دهند ـ دست برداشتند. دولت های مسیحی تا این زمان به هنگام حمله به قلمرو مسلمانان در اندیشه غارت و كسب غنایم بودند، ولی از آن پس تحولی اساسی در دیدگاه آنان رخ داد و با جدیت درصدد باز پس گیری نواحی شبه جزیره ایبریا (اندلس) برآمدند و به كمتر از آن راضی نمی شدند. باید توجه داشت كه مسلمانان در جریان فتح اسپانیا موفق نشده بودند كه تمام مناطق آن را تحت فرمان خویش درآورند و قسمت های شمالی و صعب العبور اندلس در دست مسیحیان باقی ماند. فاتحان مسلمان به جای محكم كردن مرزهای خود با درگیر شدن با فرانك ها جبهه و دشمن جدیدی برای خود آفریدند.

با این حال باید توجه داشت كه عوامل ضعف و انحطاط دولت مسلمین خیلی زودتر و تقریباً از همان آغاز تأسیس دولت امویان اندلس و بر اثر سیاست های غلط آنها پدید آمد.

سیاست های نژادپرستانه اعراب اموی نسبت به سایر اقوام و ادیان (بربرها، مولّدان و مستعربان) و نقش این گروهها در تضعیف قدرت مسلمین:

الف ـ بربرها: جامعه اسلامی اندلس به سبب برخورداری ازگروههای مختلف فرهنگی، قومی، نژادی و دینی دارای پیچیدگی های خاصی بود. حكمرانان اموی هیچ برنامه ای برای جلوگیری از برخوردهای قومی ـ مذهبی نداشتند، بلكه خود نیز بدان دامن می زدند. این بیشتر بدان سبب بود كه آنها بر اساس سنت عصر جاهلی، خود را از دیگران برتر می دانستند و به عنوان نمونه رفتار خشن و ظالمانه ای نسبت به بربرها داشتند. اعراب آنان را ملتی محكوم می دانستند كه از شایستگی های لازم برای تدبیر امور برخوردار نیستند. به همین سبب هم آنان را به مناطق كوهستانی و لم یزرع لئون (Leon)، جلّیقیه و آستوریا (Asturia) می فرستادند تا هم از دست ایشان راحت شوند و هم آنان را گرفتار جنگ مداوم با مسیحیان شمال اسپانیا سازند. طبعاً از این وضعیت، بربرها به شدت ناخشنود بودند. این در حالی بود كه آنها بنیاد دولت اسلامی را با شمشیر و بازوی خود محكم كرده بودند و حال خویشتن را فقیر و مورد تحقیر می دیدند؛ از این رو گاه و بیگاه بر ضد اشراف عرب كه طبقه حاكمه بودند شورش می كردند. ولی والیان عرب در عوض چاره جویی و رفع تبعیض ها آنها را به شدت سركوب می كردند. ساكن كردن بربرهای ناراضی ـ كه چندان دل خوشی از اعراب نداشتند ـ در مناطق جنگی موجب گردید كه با افزایش فشار و حملات مسیحیان، آن منطقه را ترك كرده، به شمال آفریقا بازگردند و به این ترتیب مرزها خالی ماند. با ضعف و انحطاط حكومت امویان اندلس، این عناصر ناراضی با تحریك و ترغیب حاكمان مسیحی در میدان سیاست فعال شدند و در نتیجه اندلس اسلامی تمركز سیاسی خود را از دست داد.

مُوَلِّدان: گروه دیگری كه در منازعات جامعه اسلامی اندلس داخل شدند نومسلمانان اسپانیولی بودند. اینان به سبب خشونت ها و كشمكش های موجود و غرور طایفه ای هم از اعراب و هم از بربرها نفرت داشتند. آنان نسبت به تفاخرات و تفوق جویی های قبایل عرب مقیم اندلس واكنش نشان دادند و مشكلات جدی برای حكمرانان اموی اسپانیا پدید آوردند. دولت امویان كه هیچ برنامه ای برای جذب این گروه ها نداشت، موجب شد اینان با وجود مسلمان بودن، همواره آرزوی استقلال و بیرون راندن بیگانگان عرب و بربر را در دل داشته باشند و شورش های متعددی علیه حاكمان مسلمان پدید آورند. مهمترین طغیان مولدان در دوره استقرار حكومت مسلمین در اندلس، شورش عمر بن حَفصون بر ضد حكومت قرطبه (امویان) بود كه مناطق وسیعی را در برگرفت.

مُستَعرَبان: چنان كه گفته شد منظور از مستعربان، مسیحیان بومی اندلس بودند كه با پذیرش حكومت مسلمین بر دین خود باقی ماندند. دولت امویان كه نه تنها تلاشی برای جلب همكاری آنها با مسلمین نكرده بود، بلكه با سیاست های نژادپرستانه خود اسباب نفرت آنان را فراهم كرده بود موجب شد به محض سقوط دولت امویان و تجزیه قلمرو آنان توسط حكومت های كوچك، این مستعربان در ایجاد خصومت، نفاق و فتنه در بین امرای ملوك الطوائف از هیچ كوششی دریغ نورزند و در جهت بازپس گیری مناطق اسلامی، خدمات مهمی به دولت های مسیحی شمال اسپانیا كنند تا جایی كه ابن رشد، فیلسوف معروف اندلسی (د۵۹۵ق)، فتوا داد: چون معاهدان (مستعربان) نیز با مسیحیان معاند همكاری می كنند باید در مورد اخراج آنان از قلمرو اسلامی لحظه ای درنگ نكرد.

یهودیان: در دستگاه امرای طوائف، یهودیان حضور چشمگیری داشتند و برخی از آنان مناصب مهمی را اشغال كرده بودند؛ از جمله وزیر معتصم، صاحب المَریّه، یهودی بود. مسلمانان از همان آغاز فتح اندلس، یهودیان را به مناصب گوناگون می گماشتند، اما هنگامی كه از سده ۵ق/ ۱۱م مسیحیان در عرصه های سیاسی و نظامی بر مسلمانان پیشی گرفتند آنان به انحای مختلف درصدد برآمدند تا پیروان مسیح را ضد مسلمانان یاری كنند. به سبب این همكاری ها بود كه در نیمه سده ۵ق/ ۱۱م، الكساندر دوم به اسقف های اسپانیا نوشت: «از یهودیان حمایت كنید. رحمت الهی شامل حال یهودیان شده كه آنان در پشیمانی ابدی به طور پراكنده و تحت انقیاد زندگی كنند؛ بنابراین كسی نباید آنان را به قتل برساند، اما جنگیدن با مسلمانان و كشتن آنان رواست؛ چون به آزار و اذیت مسیحیان پرداخته اند.»

فساد اخلاقی مسلمانان بر اثر رفاه و غنای سرزمین اندلس

مهاجران اولیه مسلمان به اندلس را اعراب و بربرهای بدوی شمال آفریقا تشكیل می داد كه طبیعتاً ثروت و غنای این سرزمین در چشم آنها بسیار جلوه گر می شد. رفاه و غنای پدید آمده به خصوص در زندگی سلاطین و درباریان و ادبیات این دوره به خوبی نمود یافته است.

از ابتدای فتح اندلس تا زمان مرابطین، امرا، خلفاء و سلاطینی كه بر قسمت ها ی مختلف این سامان حكم می راندند اگرچه خود را مدافعان دین اسلام می خواندند ولی در عمل هیچگاه برطبق قوانین و مقررات دینی و مذهبی عمل نمی كردند.

از همان ابتدا تمام تلاش این حاكمان، رقابت با شرق در زمینه های مختلف بود كه به مرور كار از تقلید به رقابت كشید و مسلمانان اندلس بیش از شرقیان در احداث باغ ها، كاخ ها، مساجد، مكتبخانه ها و شهرها به كوشش پرداختند و در مقرب ساختن شعرا و دانشمندان و آوازخوانان مرد و زن بر آنها پیشی گرفتند؛ به طوری كه شعرا دانشمندان و ترانه خوانندگان را از شرق به اندلس دعوت می كردند تا بدین وسیله بر دولت عباسیان فخر و مباهات نمایند. یكی از سلاطین بنوعَبّاد به نام معتمد (حك. ۴۶۰ ـ ۴۸۴ق) كه خود طرفدار شعر و موسیقی بود اموال زیادی را صرف آن می كرد. وی دلبسته یكی از كنیزانش به نام رَمیكیه بود. رمیكیه قصر را از خنده پر كرده، محیطی پرنشاط فراهم آورده بود. عالمان دین ملامتش می كردند كه شوهرش به كارهای دینی بی اعتناست و مسجدهای شهر تقریباً از نمازگزار خالی است. فساد حكام اموی دامنگیر اطرافیانشان نیز شده بود: ولاده، دختر مستكفی، خلیفه اموی، در شعری رخسار خود را برای هر كه مایل به بوسیدن آن باشد به رایگان در اختیار نهاده بود. به نوشته یكی از نویسندگان غربی وی حجاب را به طور كامل به كنار نهاده بود.

با توجه به گسترش عیوب و مفاسد اجتماعی، اخلاقی و اقتصادی بین حكام، وزرا و رؤسا در دوره ملوك الطوایف (دوره تجزیه طلبی)، مردم نیز بنابر قاعده «الناس علی دین ملوكهم» گرفتار منكراتی از قبیل احتكار، شرب خمر، رباخواری، دزدی و … شده بودند؛ چنان كه عده ای می گفتند این اوضاع جز توسط نبی اصلاح نمی شود. گسترش چنین اعمال قبیحی در این ایام مقاومت مردم را در برابر تهاجمات مسیحیان به شدت ضعیف كرده بود و از این رو هرگاه كه مسلمانان تحت محاصره دشمن قرار می گرفتند چاره ای جز تسلیم نداشتند. سروده ابن غسال در غم سقوط شهر بُبَشتَر نمونه ای از رواج فساد و فحشا در بین مسلمانان است: «اگر گناهان مسلمانان و فرورفتن آنها در منجلاب معاصی بزرگ و كوچك نبود، هیچگاه سواران مسیحی بر آنها پیروز نمی شدند. آری! علت ضعف، گناهانشان بود. افراد فاسد كارهای خود را پنهان نمی كردند و افراد نیكوكار هم از روی ریا كار می كردند.»

توجه به ادبیات اندلس نیز این موضوع را تأیید می كند. دست كم تا پایان دوره ملوك الطوایف، ادبیات مخصوصاً شعر دارای صبغه غیر دینی بود. محور اصلی شعر اندلسی، تجمل پرستی و لذت جویی بود. سایر اندیشه های معتبر ادب عربی از قبیل تمثیلات، زهدیات و عرفانیات نیز سخنگویانی داشت، لكن اوج شعری نداشت. در عوض سخن از شب های عیش و نوش بر روی رودخانه یا سخن از دلبران غزال مانند و دختران باریك میان در میان است.

با افزایش ثروت مسلمین، شور دینی ایشان نیز كاهش یافت و موجی از شكاكیت و تردید در عقیده مردم پدید آمده بود (سده پنجم هجری). فرقه ای پدید آمده بود كه می گفت همه موضوعات مربوط به دین باطل است و احكام دین را از نماز و روزه و حج و زكات مسخره می كردند. به جز این فرقه، گروه دیگری نیز به وجود آمده بود كه خود را «پیرو دین جهانی» نام داده بودند. این گروه نیز با همه عقاید دینی مخالف بود و دینی را كه فقط بر مبادی اخلاقی استوار باشد تبلیغ می كرد. یك فرقه لاادری نیز بود كه می گفتند عقاید دینی ممكن است درست یا نادرست باشد و ما آن را نه تأیید و نه انكار می كنیم؛ هر چه هست ما از حقیقت آن بی خبریم و نمی توانیم عقایدی را كه از اثبات صحت آن عاجزیم، بپذیریم.

نزاع ها و اختلافات سیاسی

بی شك مهمترین عامل سقوط اندلس، تفرقه جویی و منازعه طلبی مدعیان قدرت بود. در حالی كه مسیحیان برای ترمیم و قدرت یابی خود اهتمام جدی داشتند، مسلمانان اسپانیا گرفتار منازعات داخلی بودند. تفرقه جویی از عمده ترین مشكلات جامعه اسلامی اندلس بود كه پیوسته مسلمانان را در معرض تهدید جدی قرار می داد و این عامل بیش از سایر عوامل مؤثر افتاد. در اواخر عصر خلافت امویان در سراسر قلمرو خلافت، درگیری های قبیله ای به ویژه بین عرب یمانی و مضری به اوج خود رسیده بود كه اندلس نیز از آن مستثنی نبود. به هنگام ضعف دستگاه خلافت اندلس، بزرگان صَقالبه، رهبران بربرها و رؤسای خاندان های عربی كه از قبل وزیر، والی، قاضی، حاجب و صاحب منصب بودند بنای نافرمانی نهادند و به همراه افراد طایفه خود در جایی كه استقرار داشتند دم از استقلال زدند. به زودی حدود سی ـ چهل دولت شهر در اندلس اسلامی سر برآوردند كه در تاریخ این سرزمین به ملوك الطوایف معروف شدند.

این دولت های كوچك برای ویرانی های بزرگ پدید آمده بودند كه خودخواهی، خودبزرگ بینی كاذب، تبعیضات ناروا، اتكاء به غیر، فزون طلبی و بی تفاوتی نسبت به مصالح مردم برخی از ویژگی های آنها بود. بر اثر این سازگاری ها حوادثی رخ نمود كه مسلمانان اندلس را از اوج قدرت و پیشرفت به ورطه جنگ های داخلی كشاند. در چنین شرایطی كه هر بی اصل و نسبی به بهانه های واهی فتنه برپا می كرد، مسیحیان كه عرصه را از رقیب قوی خالی دیدند به گونه ای فعال به ویژه در ناحیه ثغور (مرزها) نمودار شدند. وضعیتی پدیدار شده بود كه قوی، طمع در قلمرو ضعیف می كرد. ضعفا نیز برای حفظ موجودیت خویش ناگزیر بودند با همسایه نیرومند خواه مسلمانان و چه غیر مسلمان هم پیمان گردند. در نتیجه چندین دولت شهر كه از توانایی بیشتری برخوردار بودند بر تعدادی از ملوك الطوایف غلبه یافتند و یا برخی از آنها را تحت حمایت خویش درآوردند. بدین گونه بربرها در جنوب اندلس در نواحی غرناطه، مالقه و … به برتری دست یافتند. در جنوب غربی و ناحیه اشبیلیه، اعراب بنی عبّاد موقعیتی برجسته كسب كردند و چندی به منظور بیرون راندن بربرها از جنوب اندلس با آنان به منازعه پرداختند و سرانجام از راه خدعه و یا جنگ بر امرای بربری جنوب استیلا یافتند. دولت های مسیحی كه كشمكش های امرای مسلمان را دیدند به بهانه های مختلف به مداخله در امور آنان پرداختند. امرای قوی را بر ضد حاكمان ضعیف تحریك می كردند تا از این طرف ضعفا را با خود هم پیمان و تحت سلطه درآوردند.

یاری جستن از دشمنان

در شرایط بحرانی مقارن زوال دولت امویان اندلس، در حالی كه هر یك از مدعیان حكومت به یكی از گروه های متنازع متشبث شده بودند عده ای از ایشان از مسیحیان علیه دشمنان خود یاری طلبیدند. مستعین (حك. ۳۹۹ ـ ۴۰۰ق) به منظور غلبه بر رقیب خود دست یاری به سوی مسیحیان قَشتاله دراز كرد. مهدی نیز به فرانك های حاكم بَرشَلونه (بارسلونا) پناه برد تا در ازای تسلیم مدینه سالم به مسیحیان از كمك های امیر آنجا برخوردار گردد. بدین گونه با راهنمایی مدعیان خلافت اموی از آغاز سده پنجم هجری، مسیحیان به طور مستقیم وارد نزاع های داخلی مسلمانان شدند. حكومت های ملوك الطوایف نیز از دشمنان مسیحی خود علیه دیگر حكومت های مسلمانان یاری می گرفتند و بدین طریق پای آنها را به مملكت اسلامی گشودند. به عنوان نمونه بنی عبّاد از آلفونس ششم برای تسلط بر غرناطه در برابر بنی زیری كمك گرفتند. از دردناك ترین حوادث این دوره همكاری دولت بنی نصر (غرناطه) با فردیناند، پادشاه لئون برای از میان برداشتن دیگر حكومت های كوچك اسلامی در اندلس بود. چنان كه در گشودن اشبیلیه و دره علیای وادی الكبیر و لشكركشی های دیگر دست در دست او نهاد و سرزمین اندلس را از خون برادران دینی خود رنگین كرد تا حكومت خود باقی بماند. ولی دیری نپایید كه با درهم پیچیدن طومار دیگر حكومت های كوچك اسلامی نوبت به حكومت بنی نصر در غرناطه رسید. مسیحیان از همان اواخر قرن هفتم هجری حملات خود را به غرناطه آغاز كردند و هر از گاهی ضربتی به پیكر ان وارد می كردند و شهری را به تصرف درمی آوردند تا این كه در سال ۸۹۸ق به عمر این آخرین حكومت اسلامی در اندلس نیز پایان دادند.

نارضایتی مردم بر اثر بی توجهی به احوال آنها و سكوت علما و حمایت از ارباب قدرت

پریشانی اوضاع عصر ملوك الطوایف تنها معلول تزلزل سیاسی نبود، بلكه بخش عمده ای از آن ناشی از بی عدالتی ها و ناهنجاری های اخلاقی بود. امرای طوایف، مملكت را همچون ملك شخصی می پنداشتند و در برابر رعیت هیچ احساس وظیفه ای جز اخذ مالیات و عوارض سنگین نداشتند. این درآمدها را در بنای كاخ ها، گردشگاه ها، تقدیم هدایای فراوان به شعرا و … هزینه می كردند. این در حالی بود كه اغلب مردم در تنگنای اقتصادی قرار داشتند و از فرط گرسنگی گاه به خوردن گیاهان روی می آوردند. ابن حزم دردمندانه در توصیف اوضاع نابسامان آن دوره می نویسد: «با طمع مفرط، اموال گزافی جمع نموده اند كه به سبب آن آبادی ها ویران گشته و مردم خویش را در سختی ها فراموش كرده و به دشمنان اعتماد كرده اند.»

در چنین شرایط نابسامانی علمای دین نیز به تكلیف خود در برابر این بی عدالتی ها عمل نمی كردند. آنان نه تنها در برابر این اوضاع سكوت اختیار می كردند بلكه گاه به این مراكز قدرت روی می آوردند و برای دستیابی به شوكت و ثروت حاضر می شدند تا لباس علم را به حرص مال و منصب آلوده كنند و ظلم و جور حاكمان را توجیه و آنان را نزد عامه محبوب جلوه دهند. اما برخی از علمای دین شكوه نمودند. ابن حزم (د۴۵۶ق) می نویسد: «فقها به دنیاداری مشغولند و برای برخورداری از حمایت ها و هدایای سلاطین به توجیه فتنه های آنان می پردازند. بدین گونه حاكمان را بر انجام فسق و فجورشان ترغیب می نمایند». ابن حَیّان (د۴۶۹ق) نیز از نایاب بودن فقیه حقیقت خواه می نالد و از سكوت فقها در برابر ظلم ها و رذائل اخلاقی افسوس می خورد.

كمك گرفتن از دوستان خارجی

پس از ضعف و انحطاط حكومت ملوك الطوایف و قدرت گیری مسیحیان شمال، آنان چاره را در این دیدند كه از مرابطان شمال آفریقا (قدرت اصلی منطقه) كمك بگیرند. ولی حضور مرابطان در اندلس تأثیرات نامطلوبی بر جای نهاد. آنان نه تنها در جهت ایجاد همگرایی اسلامی اقدامی موثر انجام ندادند بلكه با اعمال تنگ نظری ها و رفتارهای خشن، مسلمانان این سرزمین را دچار بی تحركی و سردرگمی كردند. در این جهت موانعی بر سر راه پویایی فرهنگی اندلس پدید آوردند و افزون بر آن از لحاظ اقتصادی نیز شرایط سختی به مسلمانان این دیار تحمیل كردند. مرابطان به بزرگان اندلس وعده داده بودند كه به اموال مردم تعرض نكنند، ولی به هنگام تسلط بر غرناطه اموال اهالی آنجا از دستبردشان در امان نماند. در واقع مسلمانان اسپانیا در این ایام علاوه بر تهدیدات فزاینده، از سوی مرابطان نیز سخت تحت فشار قرار گرفتند.

بعد از ضعف مرابطان این بار دولت مقتدر موحدان از راه شمال آفریقا وارد اندلس شدند و برای مدتی توانستند در دل مسیحیان رعب و وحشتی ایجاد كنند، ولی آنها نیز ضمن آن كه با نیروهای مرابطان و دیگر فتنه جویان هم همزمان مبارزه می كردند، كمتر به مصلحت مسلمانان اندلس می اندیشیدند و بیشتر اهتمامشان این بود كه از اوضاع آشفته این سرزمین به نفع خود بهره برداری كنند. بنابراین آنان نیز در اوج قدرت خویش نتوانستند سلطه خود را فراتر از چهار ناحیه اشبیلیه، قرطبه، مُرسیه و بِلَنسیه اعمال كنند و در نتیجه سایر شهرهای اندلس همچنان در دست مسیحیان باقی ماند. البته مقداری از مشكل به عدم تجانس فكری و فرهنگی آنها با مردم اندلس و عدم درك ایشان باز می گشت كه از جایی دیگر و با فرهنگی دیگر آمده بودند.

با از هم پاشیدگی دولت موحدان و شكل گیری دولت های كوچك در شمال آفریقا، آنها به سبب منازعاتی كه با یكدیگر داشتند هیچ گاه به طور جدی درصدد اعاده حثیت مسلمانان آنجا برنیامدند و سرنوشت آنان را به دست فاتحان جدید سپردند كه در نهایت به سقوط تلخ و ناگوار دولت مسلمانان در اندلس و اخراج خفت بار ایشان از آن سرزمین انجامید.

نتیجه گیری

ضعف و انحطاط حكومت مسلمین در اندلس و در نهایت اخراج آنها از این سرزمین پس از هشت قرن (۹۲ ـ ۸۹۸ق) معلول عوامل متعددی بود كه برخی از آنها به سوء اداره دولت امویان اندلس باز می گشت كه مدت سه قرن بر آن سامان حكم راندند (۱۳۸ ـ ۴۴۲ق) و شماری از آنها نیز معلول دوره ملوك الطوایف و نیروهای تجزیه طلب بود.

امویان با وجود تنوع نژادی و دینی سرزمین اندلس، نه تنها هیچ برنامه ای برای جلوگیری از برخوردهای مذهبی ـ قومی نداشتند، بلكه خود با اعمال سیاست های نژادپرستانه عربی موجبات نارضایی توده های عظیمی از رعایای خود اعم از بربرها، مولدان و مستعربان را فراهم كردند و همین گروه ها همزمان با ضعف دولت اموی، علم استقلال و تجزیه طلبی را برافراشتند و به زودی مملكت اندلس را به چندین پاره تبدیل كردند. این دوره كه دوره ملوك الطوایف نام دارد برای مسلمانان بسیار زیان بار شد؛ چرا كه قدرت آنان را به تحلیل برد و ایشان را درگیر منازعات داخلی و تسویه حساب های خونین كرد و پای مسیحیان را نیز به قلمرو مسلمانان گشود. این در حالی بود كه مسیحیان شمال اندلس در این زمان (سده پنجم هجری) با یكدیگر متحد شده بودند و به تدریج مناطق اشغالی مسلمانان را بازپس می گرفتند.

در كنار آن فساد اخلاقی و عدم تقید به دستورات دینی كه از طبقه حاكم شروع و به مردم نیز سرایت كرده بود راه را برای هرگونه اصلاح بسته بود. عالمان دین نیز در قبال چنین بی عدالتی ها تنها نظاره گر بودند و حتی گاه خود توجیه گر وضع موجود می شدند. طبیعتاً چنین مردم و حاكمانی جرأت و توانایی هیچ گونه مقابله ای با دشمنان قدرتمند خود را نداشتند و به سرعت در برابر آنها تسلیم می شدند و یا از نیروهای بیگانه برای حفظ خود كمك می گرفتند كه آن نیز گرچه موقتاً حال و روز آنها را بهبود می بخشید ولی در نهایت به سقوط خود همین دولت شهرها انجامید.

نظرات

نظری برای این خبر ثبت نشده است.
در زمینه‌ی انتشار نظرات مخاطبان رعایت چند مورد ضروری است:
  • لطفاً نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
  • نسل انقلاب مجاز به ویرایش ادبی نظرات مخاطبان است.
  • نسل انقلاب از انتشار نظراتی که حاوی مطالب کذب، توهین یا بی‌احترامی به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران، موارد مغایر با قوانین کشور و آموزه‌های دین مبین اسلام باشد معذور است.
  • نظرات پس از تأیید مدیر بخش مربوطه منتشر می‌شود.
CAPTCHA Image
Refresh Image